X
تبلیغات
سایت روستای ازغند
شرایط اقلیمی، آداب،و سنن مردم روستای ازغند

سلام.

حالتان خوبه.

نمیدانم بازدلم گرفته.شایدبرای دوران گذشته باشد.چه دورانی؟مگرظلمی شده؟نمیدانم اماشاید.

فقط یادمه ما روستای قشنگتری داشتیم وعلاوه برصفای دل صفای طبیعت هم بود.

ازغندما محرابی داشت که میگوینددر دو طرف آن درختان زیبایی بوده که از وسط آن آب میامده تا به روستا میرسیده .

 نمیدانم چه شد!

صبح که از خواب بیدار شدیم دیدیم خان روستا کلیه درختان را به تربتیها فروختند

وآنها درختان را بریدن وبه تربت بردند.

آخه میدونی چی شده؟

ازآن موقع دیگر آبادیش را رفته رفته از دست داد.ودیگر از روستاهای اطراف کسی به روستای ماجهت کار نمیامد انگاری روز به روز ازغند داشت صلابت ورونق همیشگیش را از دست میداد.

آیاهمه چیز را باید بگردن خشکسالیها انداخت؟یامدیریت خوانین آن زمان و روسایی بعدی دخیل بوده؟

آری همانان که شاد بودند وفکر میکردند مردم هم از آنها شادند وهنوز هم شاید به همان باور بازماندگانی قند در دلشان آب بشه.وافتخار به اجدادی کند که فقط خوبیهای آنها راشنیده اند.

خلاصه چه کسانی باید جواب گوی ویرانیها.پست رویها وخفقان آن زمان باشند؟

آری حالاکه گذشته وقانون عطف بماسبق نمیشود.امابهتر نیست آن تعداد وارثه بفکر جبران بیفتند

 وهرچند خودشان را مقصر نداند اما نیاز ازغند به چند کارخانه صنعتی وتولیدی هست که راه گشا از وضع کنونی بسوی پیشرفت وآمرزش برای کسانی است که نیاز بخیرات فرزندانشان دارند.

التماس دعا.حمیدوکیلی.


+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 9:22  توسط حمید وکیلی  | 


جهان  را  آفرید ند جاودانه         زمین و ملک و هستی با ستاره

در این ملک محرک خاک ایران       خراسان با وجود شاه شاهان

جنوبش شهر خوبی همچوتربت     که فیض آبادنوازد خلق غربت

به ازغند گر رسیدی خانه ماست    بدوراز آه وجاه میخانه ماست

بپرس نام (حمید)  را تا بگویند     که بی او کوچه ها هرگز نبویند

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 9:20  توسط حمید وکیلی  | 



پیشنهادی مبنی بر اصلاحات ارضی نوین در ازغند


از آنجایی که ایالت ازغند در منطقه خشک و گرم،و همچنین در منطقه ممنوعه حفر چاه عمیق می باشد.
و از همه مهمتر کشاورزی متداول ازغند، سنتی و کم بازده است،
پیشنهاد می شود:
 که کلیه زمین های اهالی روستا قیمت گذاری شود،( یا هر تعداد از افرادی که تمایل دارند.)
تا هر کس مقدار ارزش کل زمینهایش را بداند. و به ازای هر یک میلیون تومان برای مالک یک سهم در نظر گرفته شود.
و پس از آن، تمامی زمینهای ازغند بصورت مکانیزه و یک پارچه زیر کشت محصولات متفاوت برود.
که در پایان هر سال بر اساس سهام، سود بهره دهی پرداخت شود.و یا در صورت نیاز هر فرد بتواند مقدار عینی محصول خود را دریافت نمایند.
وقابل به ذکر است که آبهای کشاورزی هم طبق مراتب فوق تایین گردد.
و بنده مطمئن هستم ازغند آباد خواهد شد .و اگر بصورت جزء مالک باشند، پیشرفتی نخواهد بود. هر چند که معتقدم در از غند جزء محالات است اما نومید نیستم .و روزی چنین خواهد شد.
لذا استدعا دارم هر کس به اندازه ی توانایی، در گفتمانهای گروهی تلاش کند.
 به امید موفقیت و توفیق الهی.
دست در دست هم دهیم به مهر. میهن خویش کنیم آباد.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 9:19  توسط حمید وکیلی  | 


کودکی در ده

یادمه ز خوردکی هام، بازیهامون چه قشنگ بود .

وقتی که بارون می اُومد، شادیهامون چه قشنگ بود .

دخترا با هم می خوندند، هاجرک عروسی داره .  

همی که قاتی می رفتیم، صداهامون چه قشنگ بود .

سر بسر هم میذاشتیم، به خونه ی هم می رفتیم .

اگه مشکلی می اُومد، آشتیهامون چه قشنگ بود .

به شنا تموز می رفتیم، مدرسه میزون می رفتیم .

مدیرا مارو میزدند، آخه هامون چه قشنگ بود .

به خونه ی قوم و خویشان، چرقو هر شب می رفتیم .

مهربون با هم بودیم و، گذشتامون چه قشنگ بود .

بزرگتر یک کم که رفتیم، گوی هوا بازی میکردیم .

قایم موشک که میکردیم، حیاطامون چه قشنگ بود .

اُون وقت بچگی می کردیم، غم و غصه ای نداشتیم .

خر سواری که می کردیم، گالیشامون چه قشنگ بود .

گوسفندان چرا می بردیم، یا سوارشون می رفتیم .

تشنه،گشنه که می رفتیم، گریهامون چه قشنگ بود .

کوچه های باغ زمستون، پر شغال و گربه می شد .

به سر آب که می رفتیم، زمینامون چه قشنگ بود .

روستای قشنگی داشتیم، ارگ میان قلعه مان بود .

از محله کهنه تا کوه، سفرامون چه قشنگ بود .

زیر لب همه می گفتند، ای خدا چقدر تو خوبی .

ازغند از یادم نمیره، خاطرامون چه قشنگ بود .

اُون وقتی حمید بودم و، حالا باز حمید آقایم .

خسته گشته ازچخانها، صحبتامون چه قشنگ بود .

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 9:17  توسط حمید وکیلی  | 



زندگی نامه ی یک پرنده ی ایرانی

من یک پرنده ی جوان بودم مثل سایر پرندگان که در روستای ازغند زندگی میکردم .که بعلت خشکسالیهای پی در پی ونبود دانه و قوت روزانه ، با چند پرنده دیگر به شهر مشهد کوچ کردیم.

که ناگهان در خیابان چهار طبقه ی مشهد یک قفس دیدیم که دربش باز بود وبظاهر پر از دانه های خوشمزه ، چون ما معنی قفس را نمی دانستیم و راهنمایی هم نداشتیم با دیگر دوستان وارد شدیم که از اقبال برگشته، فقط من به دام افتادم.

خلاصه مرا به تهران وبعد به اصفهان بردند.

ودر آنجا بمدت 3 سال بصورت شبانه روزی آوازها و حرکات موزن برای نمایش در سیرکها ما را آموختند.وچندین شهر گوناگون چون خانه بدوش در سفر داشتند . وبعد از آن ماهیانه چند صد دانه میدادند، ومی گفتند این حقوق شماست وباید تا یک برج با آن سر کنید.

ما پرندگان جوان بودیم وزیاد متوجه نمی شدیم ،و همه اش حرکات موزون در می آوردیم،و یا آنچه آنان از ما می خواستند بصورت تکرار انجام می دادیم .که بذکر یکی از شعرهای خودم (هر روز که خوابیدیم بار دگرش احیا....خسته ز مکررها با حال پریشانی) واگر خسته می شدیم کمی دانه متفاوت یا سبزیجاتی می ریختند، مثل پاداش یا عیدیی که شما آدمها میگیرید.

خلاصه: سالها پشت سر هم می گذشت وما پیرتر می شدیم که یکی از روزهای روشن از افق بیداری مردی فهیم از آن سر دنیا آمد، وبه صاحب ما می گفت چرا این پرنده ها را در قفس کرده ای وتعدادی را هم در بیرون از قفس در درون خانه محبوس ودر استثمار واستحمار قرار داده ای که جرات و آزادی ندارند که حتی دادی بزنند که بدادم برسید. پس آنها را آزاد کن تا مثل سایر همنوعانشان در جزایر قناری ،هاوایی واروپا خودشان بدنبال دانه وآب بروند ،خودشان با جفتهایشان آزادانه جفت گیری و لانه درست کنند ،وفقط تو من باب کمک بسترهای رشد را فراهم کن . اما صاحب ما که از دیار تحجر و زور و دافعه آمده بود مخالفت کرد ومیگفت اگر اینها را رها کنم که آزاد باشند دیگر من پایدار نمی مانم وبا وجود این پرندها هست که من احساس موجودیت و ارباب بودن میکنم.خلاصه هر چه آن مرد غریبه(حقیقت)برای آزادی ما تلاش کرد،صاحب ما قبول نکرد.

ما افسرده شدیم،چون صاحب خانه چنین دید، آمد و از دروغ گفت:او می خواهد شما از قفس آزاد شوید که هرج ومرج شود.سوال اینجاست .آخه اینقدر پرنده در جنگل طبیعت آزادند هرج و مرج شده؟ یاهر کس دنبال آرمان خودش وکار دنیا و آخرت خودش است.

؟ومن هم می دانستم که خداوند ما را آزاد آفریده است و حصارها ومحدودیتها حق ما نیست.

روز بروز روحیه ی من پایین تر می آمد خواستم از قفس فرار کنم نمی توانستم بخصوص وقتی که دیدم صاحب ما از ما دارد سوء استفاده می کند و برای لذت و پایداری خودش ما را در پشت دیوارهای جهل وقفس های نامرئی زندانی کرده ،خیلی ناراحت شدم.

دوستان ما هم در بیرون از قفس اما در میان خانه ی دربسته گرفتار چنین وضعی بودند و می خواستد دیوارها را بشکنند اما ما بدتر از آنها بودیم چون در درون قفس و در میان خانه. که باید هم قفس را پاره میکردیم وهم دیوارها را خراب،.

خلاصه آن مرد حقیقت گو را یک روز دیدم آمده ویک آینه در خانه ی ما گذاشته تا بوسیله آن آینه ما همنوعانمان را در بیرون مشاهده کنیم (بقول شما آدمها ماهواره.) تا که دیدیم در آنجا پرنده گان چقدر سلیس وخوب وراحت بخصوص از بُعد شخصیت زندگی میکنند وهر کس آقای خودش هست.وخودش دنبال دانه های رنگارنگ و در کنار جویبارها و درختان سرسبز که حق ماست با جفتهایشان بدون وحشی گری جفتگیری وتفریح وکار صادقانه وتلاش و کیف میکنند ولذت می برند.

که ناگهان رئیس خانه متوجه شد ما داریم روشن می شویم و آمد بر خلاف کلمه ی آزادی آینه ها را شکست وهر چه ما گفتیم ترا بخدا به اجبار هیچ چیز حتی بهشت را هم نمی خواهیم اما او آنقدر جاهل و خودکامه بود که دستورات خالق ما که میگه هیچ چیز به اجبار نیست بلکه باید جاذبه داشت، اما او وپیروانش عصبانی بودند ودلایلی واهی وخرافه می آوردند که خلاف اصول خدا بود . خدا که میخواهد ما خوب ،خوش و هر کس برای خودش باشدوهر کس در قبر خودش می خوابد.چون هدف ارباب ما حفظ موقعیت خودش بود که پایدار بماند حتی به اندازه به زنجیر کشیدن ما در درون قفس.که خلاصه بی قراری ما بجایی نرسید.

ما پرندگان داخل قفس ناراضی وپرندگان درون خانه هم ناراضی ،و به در ودیوار می زدنند.که صاحب ما بفکر جدید افتاد که مقدار دانه ما را تغییر دهد ویا اضافه کند تا ازطریق شکم بتواند ما را ساکت کند ،که چند باری دانه اضافی ریخت که شما آدمها به آن دانه ها میگویید یارانه.

خلاصه سی سال با آرزوی آزادی جوانیم را از دست دادم وبردگی کردیم که شکم پرستان و خرافه جویان در آرامش وحق بجانب وبدون اینکه خطری یا بار سنگینی را احساس کنند و یا نمی خواستند ایرادات را مشاهده کنند اگر هم می دیدند چشمهای مبارک را می بستند و بریش روشنفکران می خندیدند چون متوجه نمی شدند که همه مسئولیم وهر کس به اندازه خودش. اما بی تفاوت می ماندند.

پرندگان را دیگر آوازی در نمی آمد خنده یی ما زیارتی نمیکرد .بارها بخودم گفتم خوشبحال پرندههای جاهل که هیچ نمی فهمنند و آزادی عقیده را ندیده اند و تازه خودشان را طلب کار میدانند. وکلام سرزنش را بیشتر آموخته اند تا تعقل را، وگاهی از روی دلسوزی یا نفاق و حسادت ، کاسه ی از داغ تر می شوند و می گویند برای خودت میگم سر وصدا نکن و هر گز نمی گویند برای خدا بگو................که من فکر می کنم این پرندهها بی پر وبدون دو بال (عقل و دانش)مثل گوسفند فقط جلو پایشان را می بینند و خودشان را قانع میکنند نه خواست خالق را. اما ما پرندگان وقتی در آسمان آزادی وعرفان اوج میگیریم، کیلومترها را می بینیم.

الغرض:سی سال گذشت چون پیر شدم و دیگر آواز خوشی نداشتم و خوب نمی توانستم در سیرکها نمایش بدهم ،درب قفس را گشودنند ومن به درون خانه آمدم. چند روز اول پر وبالم درد میکرد کم کم راه افتادم.و برای خروج از خانه بعد از چند سالی آماده شدم ،که خواستم بال و پر بازکنم ،دیدم چندان رمقی ندارم ،ونوبت جوانی و جفت گیری در پهنای جنگل انسانیت به اتمام رسیده وترس غلبه یافت که نکنه بالم بشکند نکنه نتونم دانه پیدا ولانه ی بسازم.با نامیدی نگاهی حسرت آور به غروب عمر کردم.(نه پای رفتنم اکنون نه بال پرواز است ...از این چه سود که بر من در قفس باز است)سرم را بطرف پروردگارم کردم و آهی سرد کشیدم و با آوازی بلند از او خواستم که این خانه را چون جنگلهای سبز معرفت ،بینش ،دیانت ،شعور ،عیش ،نوش،آزادی،تا غایت کمال بمن وهر کس این آواز را میشنود بدهد.امین.با تقدیم احترامات نظامی .حمید وکیلی.دوستتان دارم .خدانگهدار...

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 9:13  توسط حمید وکیلی  | 



علی اکبر هم عاشقه
مردی با کلاه دوره ای و مشکیش،در روستا می گردد و می خندد. با کوچک و بزرگ خوش و بِش میکندو عکس میگیرد.و گاهی عکس جوانی خودش را با موهای بلند در سایت می اندازد، و از دیگران می پرسد این شخص کیست.
خلاصه: در وهله اول که این مرد بزرگ و مهربان را میبینی، بیاد خوانینِ اسبق و  یکدنده می افتی، اما با همان اولین برخورد، قلب رئوف و زبان نرمش ترا به خود جذب می کند.
کمتر از کسی دلخور می شود، یا کسی از او دلخور می شود. چون قصد بد کردن ندارد، حتی اگر تعداد مطالب ارسالی ترا، فقط نصف آن را ذکر کرده باشد.
پس می دانیم در دلش چیزی نیست. و همه میدانیم، که اگر آسمان دلی تیره و ابری شده باشد ، به این خاطراست، که به اندازه کافی اوج نگرفته ایم. چون در نهایت پرواز و اعماق آسمان ،ابری وجود ندارد.
وقلبهای آسمانی هرگز ابری نمی شوند.
پس می شود گفت علی اکبر هم عاشقه، وبرای عشق به وطن از خود مایه میگذارد.
و بقولی: انسان باید دیگران را ببخشد، نه بخاطر اینکه دیگران سزاوار بخششند، بلکه به این خاطر که خود  انسان سزاوار آرامش است.
پس دوست گرامی و معلم بازنشسته و محترمم، اگر نوجوانی ، جوانی کرده، و با گفتارش خاطری را آزرده. شما دلخور نباشید. که خداوند بخشش کنندگان را می بخشد.
بنده خدای عزیز و دلسوز: بدان همه ترا دوست دارند. ومبادا برخورد جاهلانه تعدادی، ترا بر آن دارد که، با سایت ازغند قهر کنی، و دیگه مطلب نفرستی و اعصابت خورد باشد.
احتمالا آن فرد تندرو ازغندی نبوده، چون بیش از حد گستاخانه می نوشت و ما فکر می کردیم. شما نامبرده را می شناسید.
به امید موفقیت شما.که در شعر رقیبی خوب و در همکاری کردن دوستی مهربان می باشید
با تشکر حمید وکیلی

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 9:6  توسط حمید وکیلی  | 


ایده ی ،ساز مسلک نوینِ ازغندی
ما برای نشان دادن ازغند قدیم به نسل جدید ازغند که بیشتردر شهرها هستند،و فرزندان ما محسوب می شوند، وما هم هیچ مسلک یا الگو و سنتی نداریم ،که برایشان نشان دهیم ، باید،
 سنت سازی کنیم . یعنی بعضی از آداب گذشتگان را با آمیختگی ملایمی آن را تبدیل به یک کار یا نمایش کلاسیک اما با آداب قدیمی و سنتی کرد.
که از کلیه همشهریان دعوت می شود ایدههای خودشان را ارسال تا به یک جمع بندی کلی به نتیجه خاصی، مسئولین برگزاری ازغند شناسی برسند.
و اولین ایده را که من دارم این است
در شب نیمه شعبان که به تعبیر ازغندیها شب چراغ و برات است.
 بیایم 14 نفر را (به نماد چهارده معصوم)لباس محلی قدیم ازغند(شامل کلاه نمدی-پیراهن بلند-شلوارسیاه گشاد)بپوشانیم و به هر کدام یک مشعل بدهیم و بعد از اقامه نماز جماعت مغرب و عشاء، در قبرستان بالا این مشعلها را ریش سفیدان روشن کنند و به دست این افراد بدهند و با ذکر صلواتهای مکرر برای سلامتی امام زمان و همراه با موزیک نرم ودلنشین که مخصوص میلادها ست، که خوشبختانه در تعزیه خوانیهای ما این موزیک سنتی موجود هست که بتوان از آن استفاده کرد.استفاده کنیم.
و همگی بعد از آن آهسته به قبرستان پایین حرکت کنیم. بطوری که نظم در صاحبان مشعلها مشهود باشد و عابران ازنورش استفاده نمایند.وچاوش خوانهاهم بخوانند .
بعد از قبرستان پایین از همان ضلع جنوبی به بالای ارگ برویم. و با اجرای ترانه های قدیمی توسط پیش کسوتان حدود یک ساعت اجرا، و آن را با تعهد نامه ای مبنی بر راستگویی و صداقت و تلاش برای ازغند بدورد از ریا،و کینه و دعاهای دیگر خاتمه دهیم.
و اگر بالای ارگ رفتن را، بعضی از همشهریان موافق نبودند، می توانیم بعد از قبرستان پایین به هیئت بیاییم و پیرامون مسائل مختلف ازغند شُور و گفتگو و از همه مهمتر در روزهای بعد همکاری واخلاص داشته باشیم، برای رضای خداوند و پرهیزاز جنگ وکشمکش وبدگویی و خصومت و تکبر، تا ازغندی یک پارچه داشته باشیم، که با این ناملایمتها خودمان پیر میشویم و قیامت هم باید جواب گو باشیم.
در ضمن از آقای باصری تقاضا می شود جلسه ازغند شناسی را در صورت امکان به یک هفته قبل بیندازند.
چون اولا بیشتر ازغندیها در شب نیمه شعبان در ازغند هستند یا دوست دارن بروند ازغند.
و در وهله دوم، شب نیمه شعبان جلسه و نمایش آداب باید در ازغند باشد. و یک هفته قبل اگر جلسه در مشهد باشد جهت گفتمان و چاره اندیشی بهتر است.
التماس دعا به امید ازغندی، آرام وآباد.حمید وکیلی

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 9:1  توسط حمید وکیلی  | 


ازغند شناسی

برای اولین بار از سر جاده که به روستای ازغند نگاه می کنیم،

حس دلنشینی بما دست میدهد و می انگاریم یک زوج درخت همیشه بهار بروی کوهی کوچک(ارگ)در و وسط خانه ها و بعد درختان و باغستانها دور آن حلقه وار وشکل گرفته اند. که در اطراف آنها زمین های زعفران، روح و دل ازغندیان مسافر را جلا می دهد . که در زمان نچندان قدیم بعد از خانه ها، برج ودیوار و بعد خندق و پس از آن باغها خودنمایی میکرده اند.

اما من نمی خواهم ،در بُعد اقلیمی و یا جغرافیای ازغند صحبت کرده باشم. اما دوست دارم،در مورد تمدن و سنن ازغند صحبت کنم و چون ما در این مورد تقریبا فقیر هستیم و در 30 سال اخیر کمتر توجهی به مناطق اکوتوریسمی در کل کشور شده است. و ازغند ما هم مستثنی نبوده.

که بهرحال ما هر چه از آثار بجا مانده داریم، از زمان اسحاق خان و جنگهای او با ترشیزاست. که به قبل ازآن چیزی در دست رس نیست و آن آثار هم چندان زیاد نیست که بشود تمدن ساز باشد. که ناچار باید با یک سری فرضیات صحیح از پیران وخودمان، آنها را تکمیل که شاید مسلکی جهت جذب توریست داخلی ساخت شود.مثل امام زاده صالح،که بخودمان این جرات را دادیم. و در سطح کشور به میمنت انقلاب تعداد امام زادهها زیاد شده اند و زیادتر هم خواهد شد چون ماشاءا..ما سید زیاد در ایران داریم.

انشاءا...بیشتر بفکر ازغند باشیم تا جنگلبانی لااقل خانه ها ما تصاحب نکند مثل زمینهایمان.

و ترشیز(کاشمر)آب شربمان را،مثل آب زیر زمین مان را که تصاحب کرده است،

که بقول م.ب؛ ازغند تشنه اما بر روی آب.

که همه اش از سوء مدیریت سران،خوانین اسبق ، مسئولین ومردم، و تفرقه بین آنهاست.

باتشکر.حمیدوکیلی

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 8:58  توسط حمید وکیلی  | 


   
 روستا یا شهر

شبی در تلوزیون نشان داد روستایی را که چقدر سرسبز وآباد با درختان زیبا و پرندههای نغمه خوان وطراوتی صبحگاهی ومیوههای خوشمزه و گلهای زیبا و مردمانی خندان و بچه هایی مشغول به بازی در طبیعت و گوسفندانی وشبانانی آواز خوان در چمنزارها وسایه هایی طولانی ودلهای بهاری.

و مجری مربوط که از روی نوشته ای که برایش نوشته بودند میخواند و مردم را دعوت میکرد که به روستاها برگردید واز زندگی و هوای پاکیزه روستا استفاده کنید. خوشحال شدم و به وجد آمده ام ،وبا خودم گفتم که تا حالا در شهر زندگی میکرده ام چقدر بدبخت و در زجر بوده ام.

خلاصه کولبار سفر را سفت بستم و به سمت روستای پدری خود ازغند براه افتادم و چنان شوق و ذوقی داشتم که نفهمیدم کی این فاصله دور را طی کردم.

تابستان بود. به اول روستا که رسیدم، از اتومبیل خود پیاده شده وسلامی عرض کردم، که ناگهان بادی آمد، ماشین و خودم پر از خاک شدم.

گفتم حتما تقصر خودم است.اما متاسفانه این گرد وخاکها هر روز در روستا به ما سر میزند.

وارد شدم روستا را خشک و بی آب علف و بدون کشتزار و مردم را بیکار دیدم.تعجب کردم.

ماجرا را پرسیدم. گفتند:بعلت خوشکسالیهای پی در پی.

از صدا و سیما دلخور شدم که چرا مرا فریب داده و تصاویری که نشان می داده مربوط بسالهای قدیم بوده.

خلاصه بفکر چاره افتادم که باید از زیر زمین هم باشد، آب بکشم و روستا را آباد کنم .

رفتم حفر چاه کنم آب فاضلاب ممانعت کرد که روستای شما گر چه بر روی آب، اما باید تشنه بماند چون منطقه ی ممنوعه است . واگر چاهی حفر شود آب شرب شهر کاشمر کم میشود.

مایوس شدم، ودر گوشه ای نشستم و به مردم فقیر و بدبخت روستا نگاهی کردم که امیدشان به آسمان و هیچ کاری از دستشان جز دعا ساخته نیست.

وهیچ دولتی بفکر اینها نیست .و دوباره به اصفهان برگشتم همان جایی که زاینده رودش خشک شده اما در درون رود خشک شده سیب زمینی وپیاز کاشته بودند ودیدم همین جا خیلی بهتر است.

وعلت کوچ جوانان را دانستم ودانستم هیچ وقت یک جوان روستایی دوست ندارد در شهر زندگی کند اما بی توجه ای مسئولین که حتی حاضر نیستند چند کارخانه تولیدی در روستا احداث کند تا کسی به شهرها نیاید

ودرست است خشک سالیست.اما راههای زیادی هست که اشتغال زا برای روستایی باشد اگر واقعا کسی بخواهد کار کند.

و بنده از صدا سیما میخواهم واقعیتها را بگویید نه آنچه سیاست ریاست طلبان اقتضا میکند.

که از روستایی میخواهند بعنوان پله ترقی استفاده نمایند و درشهر مزاحمت و ترافیک کمتری داشته باشد تا راحتر باشند اما بدون کمک به روستا وروستایی. که آن هم امکان پذیر نخواهد بود.

ویا اگر کمکی کرده اند بسیار ناچیز است و آن هم نه برای خدمت، بلکه برای ارائه یا بستن دهان معترضین بوده.

چون دیده میشود در شهرها که چه سرمایه گذاریهایی کلان میشود اما روستایی از همه نظر فناست.

که حتی یک استخر کوچک وپیش پا افتاده درشهر، یازده ملیارد ریال هزینه میکنند و حاضر نمی شوند نصف آن را خرج یک کارخانه تولیدی در روستا کنند،تا از کوچ جلوگیری شود.حالا شما قضاوت کنید .(باتوجه به اینکه نفت بظاهر ملی است)

صاعقه ما ستم اغنیاست . گر حق آنهاست حق ما کجاست.بدرود

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 8:56  توسط حمید وکیلی  | 


90/4/16 . آری ،
 آمدم سراغت، درخت بید، اما انگاری نبودی چون نه آبی و نه درختی بود، کویر و دامنت زیبا اما خلوت  ،
از سکوت و تنهایت، بر می آمد  صحبتهای غریبی در سینه ات باشد ، که سوزش آن ازسوز گرما شدید تر می نمود.
چقدر سکوت. در کنار تک درخت توت .
یادت هست خاطرات قدیم را،.......
 اما مثل اینکه برای همیشه تمام شده دیگر کسی بسراغ تو نمی آید و تو خاطره ای نمی سازی.
اما چقدر غریبی .
تو سالیان سال قدمت داری .کودکان می آیند و با تو انس می گیرند و پیر می شوند و می روند، اما تو همیشه پا برجا هستی.
 خدا میداند که چقدر خاطره در سینه توست از آن چوپانانی که تو میعادگاهشان بودی تا آن رهگذر غریب که تو آرامش بخش ش.
تو جوانی اما فرسوده. تو با دوامی اما فراموش شده. تو خسته و خشک هستی اما پر از امید.
آری کوههای کوچک و قشنگ ترا می بینم، هر دوی آنها چون پستان در آغوشت همیشه آرام گرفته اند، که با هم بودنتان زیباست.
واین درختان توت تک افتاده که سایه از مسافرش دریغ نمی دارند.
آری درخت بید تو دلربایی ، قشنگی، مهربانی، پراز خاطره.
 اما بذار کمی هم از حقیقت بگویم. تو که می سازی لحظه های غمگین و شاد را .
تو آری، تو با وجود همین مردم و همین جوانان هست که صاحب خاطره هستی
اما آدمی که خود غریب باشد همه چیز را غریب و بیگانه می بیند.
 چرا که آن شهری غریب هست که در آن شهر خاطر خواهی نباشد
 خدا حافظ درخت بید بامید آبادیت.
آیا خواهد شد ترا در قلب استخری بزرگ و پر از ماهیان رنگارنگ ببینم.
 در کنارت درختان بید و گیلاسهای سرخ و ارغوانی را.
 یک کلبه ی در کنار تو چقدر زیباست .
خواهم گفت سلام آبادی.سلام آبسالی. سلام شادابی .سلام..................

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 8:51  توسط حمید وکیلی  | 

سفرخود را از زاهدان در جنوب شرقی ایران شروع و اماکن و روحیات این شهر ودیگر شهرهای ایران را تاجایی که فرصت بوده وسر زده ام میگویم.انشاءالله که مفید واقع شود.

در این شهر شبانه روز هشت بار اذان میگویند مثلا صبح سه بار صدای اذان شنیده می شود که یکبار متعلق به شیعیان و دو بار آن متعلق به اهل سنت می باشد.ودر نمازو اذان بین اهل سنت و شیعه رقابت شدیدا مشهود است.

ونماز جمعه اهل سنت بسیار طولانی بود.

از فلکه رستم به مرکز شهر(چهار راه رسولی) رفتم.

مثل کلیه مراکز شهرهای ایران شلوغ بود.

مردمی ساده زیست، سخت کوش ،خسته ناپذیر، با نظافت وفرهنگی پایین بودند.

سودجویان تهرانی (زن ومرد)زیاد به چشم می خوردند که برای خرید وسایل بخصوص پارچه در کوچه های تنگش قدم می زدند.

وجوانان آن شهر کمتر اهل اعتیاد یاخلاف دیده می شدند، اما براحتی موادمخدر و سی دی ها مبتذل و دیگر چیزها را به غریبه ها می فروختند.

آب شیرین برای خوردن بسیار نایاب بود وهنوز در بعضی اماکنش با دبّه آب می آوردند. فقر در این شهر بیداد میکرد.

بعد ازچندی با یک هواپیمای نظامی (c130) به طرف کرمان پرواز کردیم.چون از راه زمینی کمتر احساس امنیت می شد. و ازطرفی وقت بسیار کم بود.

وارد کرمان شدیم از سیستان بهتر بود اما باز مظلومیت دیده می شد که دولت کمتر به آنجا رسیده بود.

اعتیاد بیداد میکرد فقر و فحشا مشهود بود. بازار گنجعلی خان خوب اما بی ادبان جولان می دادند.

اکثر مردم این شهر گرچه خیلی با کلاس صحبت نمیکردند، اما بسیار مردمی مهربان و باگذشت بودند. ودر خیلی جاها خدا راحتر احساس و همندیم مردم دیده می شد. تعداد مساجد زیاد بود.

وغروب درب مغازهها بسته.ومردمش کمتر حرص دنیا را داشتند. ومردمش همدیگر را دوست داشتند.

بعدازکرمان عازم یزد شدیم.

مردمی متحد بخصوص در امور مذهبی بودند و به عالمان دینی علاقه داشتند و اصالت در همه موارد در آنجا دیده می شد ونظام خانواده بسیار محکم بود.

خلاف دیده نمی شد.ودر آنجا کاندیدها براحتی میتوانند آرای خوبی جمع کنند. وبه طور کلی مردم اینجا تا طبس و بیرجند بسیار مردمی خانواده دار و خوبی هستند و به غریبه ها احترام میگذارند وبه کمک همدیگر می شتبابند بخصوص مردم خراسان جنوبی .

بعد ازیزد وارد اصفهان شدیم شهری بسیار زیبا و رود پرخروش زاینده رود صفای دیگری به این شهر داده بود. آثار باستانی فراوان، و دیدن جاهای دیدنی تمام شدنی نبود وبهتر بگویم ازاین شهر هرگز خسته نمی شوی.

اگر دریا را دوست میداری در آنجا هست اگر بیابان یا جنگل یا کوه یا شهر زینتی خواستی طبق روحیات تمام مردم جهان اماکنی دارد.

اما اگر با مردمش برخورد کنید همان ساعت اول این شهر را ترک خواهید کرد.

گذشت و مهمانوازی واحترام به غریبه اصلا جایگاهی نداشت.

شهربسیار سالم اما مردمش کم حوصله وعصبی وتقریبا جاهل (برخلاف آوازه ای که دارد)

وحرص شکم حتی در عزاداری چه از طرف بانی وچه از طرف عموم و حرص اقتصاد شدیداَ بچشم می خورد

و فکر میکردم همه با هم دعوا دارند و عجول هستند اما اهل دعوا نبودند گویا عادت داشتند گاها داد بزند یا ضایع کنند.

در این شهر سلسله مراتب خیلی خوب رعایت می شد. کارهایشان محکم وعالی بود تلاش ونظافتی بسیار خوبی داشتند.برای کارشان و خودشان خیلی اهمیت می دادند اما انگاری کمتر از زندگی لذت میبردند.

بطور کلی نه به کسی چیزی می دادند و نه از کسی چیزی طلب میکردند.دراین شهر براحت انسان با مردم بیگانه می شود.

بعد از چندی با هلیکوپتر شنوک هوانیروزکه پرسنلی بسیار فهمیده باسواد وخنده رو داشت که از سراسر ایران در آنجا آمده وتعمیرات میکردند، پرواز کردیم. و وارد شهر شیراز شدیم.

بعد از زیارت شاهچراغ وسعدی و حافظ، وارد اجتماع شدیم.

مردمی باصفا اهل خوشگذرانی و جشن، و آرام ولی فرهنگ بالایی نداشتند معمولی بودند.

در اطراف شاهچراغ کولیها و دست فروشها نظم آنجا را مختل کرده بودند.

وبه تخت جمشید رفتم و عظمت ایران باستان و بزرگ منشی شاهان آن زمان را ستودم که متاسفانه ساخت آن نیمه کاره رها شده بود وبعد از کورش وداریوش کسی دیگر ادامه نداده بود، که فقط اعراب نادان هر مجسمه ای را که فکر میکردند بت است سر آن راخراب کرده بودند.

وبعد از شیراز از کنار دریاچه فسا گذشتیم و وارد بندرعباس شدیم.

بسیار گرم ،وبیرحمی در رفتارها بیشتر بود مردمش اصلا غرور نداشتند.

سرسبزنبود. دریا پرت و بیگانه می نمود.

بعد ازصرف غذای تندشان،از بندر خمیر توسط کشتی باماشین شخصیمان وارد جزیره ی قشم شدیم.

نسبت به چند سال قبل خیلی با کلاستر شده بود دولت به این بندر رسیده بود حتما منفعتی داشته، والا مردم فقیر زیادی در شهرهای کویری یا روستاهای همین جزیره دیدم.که کسی به آنها نبود.

عرب نشینان این جزیره مهربانتر بودند شاید به این علت که در اقلیت هستند.

مردم شهرقشم جنسهای ارزان و خوبی داشتند اما کسانی که از تهران یا شهر دیگری در آنجا مغازه زده بودند گرانتر میفروختند.

وبعداز آن وارد کیش شدیم.

زیبایی بسیار مشهود بود دریا خیلی قشنگ بود شنا در آبها خیلی باصفا بود .ماسه ها و جلبکهای تمیز با آدمی سخن می گفتند دریای آرام خبر از آزادی و رهایی میداد.

مسافران زیاد بودند. هتلها و غذاها بسیار گران اما اجناس بسیار ارزان بود والبته محله های قدیمی وسنتی که مردم اصیل کیش زندگی میکردند فرهنگ پایین بود مثل قشم، اما خوراک و مسکنشان ارزان بود.

خلاصه قبل از اینکه شب برسد آنجا رابطرف اهواز ترک کردیم.

پل سفید رنگ اهواز که در زمان قبل از انقلاب ساخته شده بود دیده می شد. رودخانه کارون در زیر آن می غرید اما بسیار گل آلود و تاحدودی کثیف بود.

پارکهای اطراف رود دلپذیر و فرح بخش بود.

وارد چهار راه نادری که مرکز شهر بود شدم باز هم شغلهای کاذب نظم را بر هم زده بود. فقر وتا حدودی بی بندباری دیده میشد.

هرکس مشغول کار خودش بود فرهنگ زیاد رشد نکرده بود، اما جوانان پر ادعا مثل سراسر ایران بچشم میخورند. گرما برای مردم امری عادی بود.آب شیرین و تمیز براحتی پیدا نمی شد.حوادث دوران جنگ را بیاد آوردم که بیشتر بدبختیهای مردم را به گردن جنگ انداختم و روی هم رفته بسیار مردم سازگار بودند.

از طرف مسجد سلیمان که چاهای نفتش و گلاب دره اش که فاضلاب از آن رد می شد،که بسیار شهر را بد بو کرده بودند به طرف شوش مرقد حضرت دانیال و بعد به طرف خرم آباد راه افتادیم که در اول راه انگشتر طلای ما را کش رفتند.

در بین راه که می رفتیم خانوادهها، زن و مردها باهم در زیر سایه درختان می رقصیدند و شادی میکردند. وجالب این بود که ما را هم دعوت کردند.

و به خرم آباد که رسیدیم کیف پول و مدارک ما را از جیبمان ربودند. و چون با کسی گله کردم خندید وگفت تازه اینجا طوایفی وجود دارد که تا دزدی خوب نباشد به او زن نمی دهند.

ما هم سریعا بطرف شهر کَُرد و سپس بطرف خوانسار که شهر سرسبز و بعد از آن بطرف خمین که شهری خشک وبی روحیه بود فرار واز آنجا به کردستان رفتیم.

در بیابانهایش حیوانات وحشی زیادی مشاهد می شد ومردم آنجا واقعا حس ناسیونالیستی (ملی گرایی)داشتند.افرادی پر ادعا وساده ی داشت. که اگر احساس دشمنی میکردند دشمن خونی می شدند.

در آنجا زن و مردها هر چند نامحرم در مراسمات روبوسی میکردند. زیاد به حکومت حاکم ارج نمی نهادنند و خودشان را با خیالات و اوهام جدا احساس میکردند.

وبعد به همدان رفتیم.مردمی بااحساس، آرام، متین، مهربان و خوبی بودند.

شب در کنار مرقد بابا طاهرکه زیبا بود،خوابیدیم. وصبح بطرف غار علیصدر که بزرگترین غار آبی جهان است در75کیلومتری شهر رفتیم. به یکبار دیدنش می ارزید. هرچندکه به اندازه بلیط هشت هزار تومانیش خرج آنجا نمیکردند.

واز آنجا بطرف ارومیه رفتم. چون شب بود زیاد با مردمش برخوردی نداشتیم،

از عرض دریاچه گذشتیم . دریا موج میزد اما بعلت خشکسالی های پی در پی نصفش خشک شده بود و تازه دولت شاهکار کرده بود وبرای زدن پل تا چند کیلومتر آن را پر خاک و سنگ کرده بود.

خلاصه وارد تبریز شدیم شهر زیبایی بود.

بیشتر مردم ترکی صحبت میکردند با مهمانان خوش برخورد میکردند در مراسمهای مذهبی پر شور وخوب سینه و زنجیر بخودشان می زدند. اما در خلوت کمتر جو گیر می شدند. بهرحال مهربان بودند و گاها که میخواستند شجاعتشان را نشان دهند، خودشان را ناراحت جلوه میدادند، یا با ابهت راه میرفتند. البته شاید رفتارشان اینگونه است. وآنقدر خوبند که اگر آدرسی را بخواهی چند نفر باهم جواب میدهند.

وبعد از تبریز از طریق اردبیل وارد گیلان شهر زیبا و سرسبز آستارا در نقطه صفر مرزی باآذربایجان رسیدیم که دریا شمال را ملاقات کردیم و خوب است بگویم قبل از آستارا گردنه حیران واقعا تماشایی بود.

که با اتومبیل شاید 40 دقیقه طول کشید که از بالای گردنه پایین آمدیم.

که از بالای کوه ابرها را در زیر پایمان می دیدیم و به وسط کوه که رسیدیم،خودرا در میان ابر و مه رامی دیدیم که چطور ذرات ریز مه به هم می چسبند و باران تشکیل می شود و در پایین کوه که آمدیم ابرها را بر فراز خود دیدیم که شدید می بارید.

در شمال گیلان هم بیشتر مردم ترکی صحبت میکردند و از گیلکی ها دل خوشی نداشتند و اهل سنت آنجا هم خیلی با مرام بودند و به ما لطف کردند.

وبعد وارد انزلی شدیم شهر زیبا بود اما متاسفانه مردمش در چندین جا که برخورد کردیم برخورد خوبی نداشتند شاید از دست مسافران زیاد خسته باشند وتقریبا کناره دریا همه جا مثل هم بود.

و به مازندران رسیدیم پارک جنگلی سی سنگان زیبا وخوب بود اما مثل تمام لب دریا اختصاصی یا نیمه دولتی بود که باید وروی میدادیم.

یک ظهر در یکی از روستاهای شهر نور خواستیم نماز بخوانیم مارا به مجلسی دعوت کردند که چلو گوشت خوشمزه در کنار جنگل و دریا خیلی جالب می نمود.

که بیاد مردم مناطق بیابانی افتادم، که گاها نان معمولی گرمی نمی خورند.

خواستم از مازندران خارج شوم که سر از بندر امیرآباد درآوردم.

در آنجا منطقه ی حفاظت شده ی محیط زیست بود. بسیار بسیار جالب با ماشین درکنار دریا و بر روی ماسه های دریا، تا بیست کیکومتر رفتیم و حیوانات زیادی موجود بود.

بعداز آن به گرگان آمدیم بسیاری ازمردم گرگان، زابلی و سراوانی بودند و سبزه رنگ، و تا حدودی لهجه ی بلوچی داشتند.ومردم گرگان بسیار خوش برخورد وخیلی زود دوست آدمی می شدند وگاها حماسی هم می شدند. بخصوص هنگامی که از برخورد با حیوانات صحبت میکردند. و به باغ موزه استان گلستان رفتیم که حیوانات زیادی آزادانه زندگی میکردند.

گلستان را ترک و به بجنورد که رسیدیم موتورِ ماشین ما منفجر شد.

فردی از راه رسید و ماشین ما را رایگان به مشهد فرستاد وبسیار دلداری می داد. اما نامش را نگفت. بعد که از راننده ی خاوری که ماشین ما را آورده بودم پرسیدم که او کی بود؟ گفت او سید.......فرماندار بجنورد بود. ومطمئن شدم که آدمِ واقعا خوب هنوز هست.

ما ازبجنورد وارد بر نیشابور،مرقد خیام و عطار شدیم.وباقطار عازم مشهد شدیم.

تا حرم دوست داشتنی ثامن الجج را دیدم آرامش خاصی بمن دست داد و دست بدعا بر داشتم و به خوبی آن حضرت شهادت دادم و قول دادم تا بتوانم چون او شوم .امین .

مردم مشهد را خوش برخورد اما منافق گونه دیدم.

تعارف زیاد اما قلبا مهمانوازی را احساس نکردم. مرا دوست داشتند اما مواظب بودند به ضرر خودشان نشود.

احترام میگذاشتند، اما بیشتر خودشان را نشان میدادند.

منافع بسیار محترم بود.اگر دشمن می شدند با زبان یا غیبت یا دروغ حریف را خاک میکردند اما اگر کمک میخواستی به کمکت می آمدند.

دوست دارند معروف باشند.

در برابر همدیگر گاها شیراند، اما نسبت به غریبه ها احساس کوچکی میکنند و اگر ببینند این کوچکی لطمه ی به آبرویشان خورده منافق میشوند.

اطراف حرم خلاف وهرج ومرج تاحدودی مشهود است ویکی از مهمترین علتهایش این است که هر کس در سراسر ایران از زندگی باز می ماند به پناه امام رضا می آید و چون نادار و بی پول می شود اجبارا بذهکار می شود.

تربت هم تا حدودی خوب بود و مردم خیلی تلاش کرده بودند که از علم جهانی و کامپیوتری و اداری عقب نمانند .وخوانندگان مثل حسن زاده زیاد شده بود.همین خوبه که زود نسبت به دیگران احساس کمبود می کنند و تلاش می کنند که به آنان برسند.

شهرداری فقط خوب به باغ ملی رسیده بود. گلهای زیبایی داشت.

وارد ایالت ازغند شدم بسیار دلکش و آرام بخش بنظر میرسید،اما روستا و مردمش خشک می نمود.احساس می شد دو درخت سرو و کاج مسجد بالا، دربالا ارگ(کوه)ازغند که تقریبا در وسط روستا است،می باشد.

وخانه ها مسکونی چون حلقه بدورد نگین(ارگ) است. وبدور آن خانه ها، درختان وباغها بود و بعد زمین های کشاورزی.

آثار باستانی در این روستای کوچک و فراموش شده نشان از قدمت آن می داد.

مثل برجها وخندقها وسنگ درب قلعه وغیره.

مردمش احساسی بودند و خود را بزرگتر از آنی که بودند احساس میکردند و همین موجب امید در زندگی آنها شده بود. ودیر شکست را می پذیرفتند، وبه فکر قانع کردن کردن بودند تا جبران مافات.

وتاحدودی همین احساس خود بزرگ بینی از دیگران، موجب اختلاف ودودسته ای وجنگ و زیر آب زدن می شد و خیلی به حرف دیگران اهمیت می دادند.

وبیشتر از اینکه برای خودششان زندگی کنند و خودشان باشند برای چشم دیگران کار می کردند و مهمتر از اینکه همه خصوصیات بد را سرزنش میکردند وباز خودشان تکرار میکردند.

اگر کسی خوبی می کرد بیشتر از حد او را بر سر زبانها می انداختند و اگر بدی می دیدند بیش از حد بدگویی و غیبت میکردند و افرادی تیز وتا حدود قصد داشتند از همه موارد دیگران سر در بیاورند. دوست نداشتند کسی بر آنها منتی داشته باشد و خصوصیات ازغندیها تا حدود مثل مشهد و تربت بود و کمتر به فرهنگ کاشمر شبیه بود. و از طرفی بسیار مهربان وبسیار خوش برخورد و عاطفی و فقیر بودند.

خیلی زود دوست می شدند وخیلی هم زود دلشان میشکست ویا دشمن می شدند.

زیاد به قیامت اعتقاد نداشتند وراحت دروغ میگفتند اما مراسمات مذهبی خوبی دارند ونسبت به نماز و روزه وپاکی مقیدند وهمدیگر را تا جاییکه از آنها جلو نزند کمکش میکردند. باتشکر.اگر دلی شکستم مرا ببخشدکه غرضی در کار نبود.حمید وکیلی ازغندی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 20:33  توسط حمید وکیلی  | 

در تاریخ../../.. به من، ماموریتی محول شد .که به همراه کمکم خانم آناهیتا اهورائی پرواز با هلیکوپتر کبری را آغاز کردیم.
بعد از چند ساعت پرواز،سوخت ما به اتمام رسید که بناچار در یک روستایی بنام ازغند حوالی شهرستان کاشمر فرود آمدیم.
سوت و کور ، روستایی از شهر دور ، با کوچه های بی نور ، پیر زنی عصا زنان و کور ، نزدیکش شدیم ، از او نفت سفید خواستیم که بجای سوخت Gp4 که در مواقع اضطراری میشود استفاده کرد،استفاده کنیم.
دیدیم روستا و روستایی از همه نظر فراموش شده و فنا، که حتی یک خط واحد نداشتند که تا شهر رفت و آمد داشته و مایحتاج زندگیشان را براحتی فراهم کنند،
خلاصه آن پیرزن مهربان،مقدار نفتی که برای زمستان خودش فراهم کرده بود، باصداقت و ایمان کامل بخدا و قیامت، ارزانی ما داشت.
ما دوباره استارت زدیم، وپرواز را ادامه دادیم تا به دریایی عظیم رسیدیم.
هنوز چند ساعت نگذشته بود،که بناگاه دیدم یک گرداب بزرگی در وسط دریا جولان میدهد. که ناخودآگاه بیاد جزیره ی برمودا افتادم.و در این افکار بودم،که دیدم لحظه به لحظه بر سرعت هلیکوپتر افزوده می شود،وسرعت ما که 120 مایل در ساعت بود به700 مایل رسیده بود.
خواستم گرداب را دور بزنم دیدم کاری از دست من ساخته نیست.
به ALTEMETER نگاه کردم، دیدم از کار افتاده COMPPAS گیج میزد،GPS خراب شده بود واز رادیوها چه VHFوچهUHF صدایی شنیده نمی شد.
که ناگاه بیاد مهندسان فنی هوانیروز افتادم که چند بار جان امثال مرا از مرگ نجات داده بودند اما چه کنم هیچکدام با ما نبودند وبا صدای بلند و لرزان خدا را صدا زدم.
آن موقع خودم را در دهانه ی گرداب دیدم ، که هلیکوپتر داشت به درون گردابی که تونل مانند، فرو می رفت ،و فقط من با دستهای لرزان سعی میکردم با کنترل کردن هلیکوپتر به دیواره ی گرداب نخورم به سرعت سنج نگاه کردم سرعت 950مایل در ساعت می رسید که انگاری در خلاء پرواز میکردیم،بعد از چندی احساس کردم روشنایی دارد بیشتر میشود، که خودمان را در دهانه خروجی گرداب،وبعد از اندکی باتوجه به خلاء موجود خود را در ارتفاع 19هزار پایی دیدیم.که از آن طرف گرداب به آسمان پرت شده بودیم.
هلیکوپتر وضعیت عادی گرفت ،اما نمی دانستم بکدام طرف برویم،بیاد قرآن افتادم که ای مردم بطرف نور حرکت کنید.
ماهم بطرف خورشید رفتیم تا از وسعت و مدت نور بیشتری استفاده کنیم.
آن موقع فهمیدیم در این دنیا و دریای پهناور تنها هستیم،و انگاری از همه ی دنیا بیگانه ،وهیچ چیز در آن تنهایی برایم معنی نداشت، نه مسائل اقتصادی نه اجتماعی نه مسند نه مقام نه شهرت نه مدارک اکتسابی و غیره،
درآنجا فهمیدم که خودم هستم،و خودم را حقیقتا یافتم ودر خودم خدا را دیدم که جهانی رامهمانم شده ،وتا جایی که چشمانم می بیند مونس وانیسِ گفتارم،که تا اعماق افکار ماورائی با وجودش در وجودم نور افشانی میکند.
به کمکم(اهورایی)نگاه کردم،او هم چون من بود که از دهشت همدیگر را بارها فراموش کرده بودیم.اما یکدیگر را در وجود هم می دیدیم، و بدون ابراز هیچ گونه کلامی وفقط با تبسمی تمام خاطرات را بازگو،که انگاری او من ومن او شده بودم،که در آنجا معنی یکدلی و یکی شدن را احساس کردم.
ارتفاع را پایین آوردم،انگاری خواست آناهیتا هم همین بود با نگاه رضایت او، و امید وترس هردیمان که بر وجودمان مستولی بود قدرت دید و ابتکار عمل و فکرم بیشتر شد.
هنوز چند لحظه ای به پرواز ادامه نداده بودیم ،که بوی خوشی به مشاممان رسید انگاری یک دنیا لبخند وآزادی وجاودانگی در انتظار ما بر لب ساحل به استقبال صبح زندگی خوش ما نشسته،و آرزو دیدار داشت.
آری دیده شد، جزیره ای بسیار سرسبز و خوش نسیمی بود.
نگاه که کردیم در اولین نگاه دیدم واقعا چهار s صنعت توریسم رعایت شده بود(اولین s همان آفتاب که هویدا بود ودومین s همان دریا وسومین s ساحل شنی بود که البته تا فاصله ی 100متری از لب ساحل شن های و ماسه های رنگی بود و بعد از صد متر درختانی زیبا مثل درختان همیشه بهار، سپیدار، تمشک وغیره بود که همانند جنگلی کوچک بدور جزیره کشیده شده بود وچهارمین s که سکس است دیدم هر کس با همسر قانونیش گشت وگذاری ویا آفتاب بعد از شنا میگرفتند)
نزدیکتر شدیم،پرندهای سفید رنگی دیدیم،اما عجیب، چون آنها آدمهایی بودند،که برای خود بالهای بزرگ وتوخالی که پر از گاز هلیم بود ساخته بودند،که در طرفین آن دوبالها پروانه های کوچک نصب شده بود جهت کنترل و حرکت، که با انرژیی خورشیدی کار می کردند.
در همین هنگام یکی از این پرندها بطرف ما آمد و در نزدیکی ما بر روی آب نشست و با اشاره دست،ما را بطرف جزیره هدایت کرد.احتمالا وزش شدید باد هلیکوپتر ما او را اذیت میکرد که نشستن را برگزیده بود.
در اول جزیره نشستیم،عجب جزیره ی سرسبز و تمیزی بود،پر ازگیاهان دارویی  وحبوبات مصرفی روزمره که در زمینهایی هر یک به وسعت یک هکتار و دور هر هکتار خیابانهای مجلل و آباد ودر داخل هر زمین یک هکتاری یک ویلا و در هر بیست متر یک درخت میوه ی دلخواه مالک بود.
 وعجیب تر اینکه جوی آب یا چاه عمیق در آنجا نبود. بلکه هر درخت یک دستگاه مکنده ی هوا داشت که هوا را می مکید و رطوبت هوا را جذب و بصورت قطره قطره زیر درخت می ریخت و برای سبزهها هم همین بود، با این تفاوت که آب را جمع میکرد و در اول شب بصورت فواره ای به کل آن محیط دلخواه تنظیم شده می پاشید، که آن مکنده و آب پاش ها هم با انرژی خورشیدی کار می کردند مثل برق مصرفی ی داخل خانه هایشان.
وقابل به ذکر است که همین دستگاهها مکنده هوا موجب وزش ملایمی هوا شده بودند و هنگام طوفان که موقعیتی عکس وزش طوفان میگرفتند موجب کاهش شدت طوفان می شد.
وارد خیابانها شدیم از آن راهنما پرسیدم که چرا خانه ها فقط یک طبقه بیشتر نیست جواب داد چون موجب مزاحمت همسایه دیگر نباشند ودید نداشته باشند و تو اگر بدنبال آپارتمان هستی در 2کیلومتری شهر برجی عظیم هست که سقف خانه ها دو جداره است که موجب سر وصدا و مزاحمت برای طبقه ی زیری نباشد و همین گونه است دیوارهای اطراف خانه ها.
خیلی خوشم آمد که چقدر مواظب هستند که مردم آزاری حتی ذره ی در جامعه شان نباشد.و هر کس در داخل خانه اش ابتکار عمل بیشتری هم داشته باشد.
وباز پرسیدم چرا درخت همیشه بهار یا سرو در داخل شهر نکاشته اید گفت
اولا:مواد شیمیایی و غیره در اینجا نیست که شهر آلوده باشد که درخت همیشه بهار بکاریم.
دوماَ:درخت سرو باعث آسم میشود
.سوما:آن درختان را ما در حاشیه مرزی شهرودر قسمت بیابانی کاشته ایم.
چهارماَ: باوجود آن درختها،که اگر باشند ،زمستان کمتر احساس میشود وهمین طور فصول دیگر وزندگی تکراری بنظر می رسد.
بهمین خاطر خداوند هم در دنیا و هم در آخرت (سوره الرحمن)چهار بهشت یا بهتر بگویم چهار فصل را بوجود آورده است که ایام، حالت دورانی داشته باشد و موجب خستگی کسی نشود که اگر همه اش بهشت برین یا فردوس یا نعیم یا رضوان باشد مردم خسته می شوند.
که بقول<خودم>
( هر روز که خوابیدم بار دگرش احیا ... خسته ز مکررها با حال پریشانی)
(بر این گل پشت برگ آفتاب نمی تابد ... دریاب مرا مهتاب هر قدر توانایی)
در خیابان که قدم می زدیم و از جلو مغازها که رد می شدیم چون هر خانه یک مغازه ای داشت و همه مشغول بودند، دیدم زنهایی را که اصلا حجاب نداشتند گفتم مگر این شهر اسلامی نیست؟ نکنه شهر کورش کبیر است که هر کس آزاد هست .گفت از شهر کورش بالاتر بلکه شهر اسلام است اما در این جا همه مردم آزادند هر طوری که می خواهند باشند حتی دیگر ادیان در آزادی بسر می برند اما آزادی هر کس تا جایی است که به کسی آزار نرساند یا موجب سلب آزادی دیگران نشود و بازگفت ای آقا سختگیر و بظاهر مسلمان، خداوند هم در هیچ جای قرآن دستور نداده که حجاب برای تمام مردم اجباری باشد بلکه گفته فقط مومنین ومومنات (آیه 29 و30نور)حفظ حجاب کنند و در آیه ی 59 احزاب هم مومنان را گفته تا در مصونیت و حریت باشند پس چرا برای دیگر ادیان و یا کفار مزاحمت ایجاد کنیم و از خدا جلوتر برویم .وهیچ دینی هم به اجبار نمی شود و الا مردم از آن کشور به کشورهای لائیک پناهنده و از اسلام نماها زده می شوند.
خلاصه به مسجدی نزدیک شدیم که قیافه اش به مسجد نمی خورد.
 چون اولا : شیک وآینه کاری وپر از عکس و علامتهای تبلیغی مختلف نبود.
 دوما:مناره نداشت.
چون پرسیدم گفت:ما اذان در مناره نمی گوییم بلکه هر کس اهل نماز باشد از طریق رادیو یا تلوزیون فقط از شبکه استانی همان شهر صدا اذان را در خانه خود می شنود،نه از شبکه های کشوری و در ساعاتهای ناهمگون، بدون اینکه ما مناره یا بلندگو بر پشت مسجد بگذاریم که موجب آزار مسلمان و غیر مسلمان شویم.
دوباره فکر کردم کورش ظهور کرده که سپاهیان فراری دشمن چون فهم ومهربانی ومردانگیش را می دیدند بدامن او برمی گشتند.
اما احساسم این بود که مردانی بزرگتر هستند که حتی یک اشتباه در زندگیش وکتابش (نهج البلاغه) نیست.
خلاصه وارد مسجد شدیم،
دیدم فقط یک بلند گوی بسیار کوچکی داشت که صدایش از مسجد بیرون نمی رفت و اصلا منبری وجود نداشت فقط یک صندلی معمولی که سخنران بتواند مردم ومردم او را براحتی ببینند هر چند که بیشتر اوقات بر همان هم نمی نشستند بلکه ایستاده سخن می گفتند.
منتظر شدم تا موذن اذان گفت و بجای علی اسم مهدی را عنوان میکرد که حدس زدم شاید ما با اهل سنت باید اختلافات را کنار بگذاریم و آنچه اکنون است بگیریم .
دیدم امام جماعت آمد، فردی بسیار معمولی و ساده زیستی بود ولباس آخوندی بر تن نداشت .
 چون علت نداشتن عبا و عمامه را پرسیدم.جواب داد: مگر چه کسی یا چه روایتی یا چه حدیثی یا کجای قرآن نوشته که پیش نماز باید چنین باشد، یا چه جایی نوشته که باید با بقیه ی مردم متفاوت بپوشد ومتمایز باشد.
در اینجا بود که یقه اش را گرفتم وگفتم لباس پیامبر است، که شما بعنوان متخصص باید بپوشید. مثل ما نظامیان که لباس مخصوص می پوشیم.ازجهل مرکب وگفتارهای پوچ من ناراحت شد.
 ولی با آرامی جواب داد: که پیامبر هرگز لباسی نمی پوشید که با بقیه ی مردم فرق داشته باشد.وائمه هم  کسانی را که لباس متفاوت می پوشند دوست ندارند.
اما شما نظامیان فرق میکند چون در زمان خود پیامبر هم نظامیان لباس مخصوص می پوشیدند بقیه ی شغلها هم همین طور بود مثل آهنگری و غیره اما پیامبر لباسی بواسطه ی تخصص نمی پوشید وکراهت هم داشت که از مردم جدا باشد،
وبدان که اگر من لباسی بپوشم وبواسطه لباسم کسی از من بترسد ویا در جلو پایم بلند شود ویا باعث شوم احترام کذایی بر من بگذارند این لباس موجبات شرک خفی و جلی خواهد شد. و من  دوست ندارم مثل بت مورد احترام کذایی قرار بگیرم
پس بدان تقدس فقط از آن خداوند است نه لباس و ذریح ائمه و دیوارهای حرم ،بترس که شرک سخت است . بترس که مثل بودای ها مشرک شده باشی وندانی . بدان که پیامبر بتها را شکست اما حالا تصویرها جای آن بتها را گرفته در آن زمان اگر بتی میشکست مجرم را تنبیه میکردن وحالا که پیشرفته شده و عکس جایگزین نقش کشیده و مجسمه شده .
عکسی پاره شود باز هم آن مجرم را تنبیه وبیچاره میکنند.
 با توجه به اینکه برسر پیامبر ما آشغال می ریختند نه بر روی عکسش و منظور هم داشتن باز می گفت عمو جان عباس، مردم را ببخش. من باید رحمت باشم تا مردم جذب اسلام شوند.
کمی از او خوشم آمد اما دل بشک بود گفتم یک مبلغی هم من باب تشکر و هم بواسطه ی اینکه از من ناراحت نباشد که یک وقتی نان ما را آجر نکند بدهم ویک احترامی وبعدش جیم بزنم.
که با تعجب گفت این پول چیست؟ سرم را پایین آوردم و کمی خودم را لوس و بی ارزش کردم و گفتم این هدیه ای است ناقابل، برای سخنرانیهایی که موجب هدایتم شد.
ناگهان آتش گرفت، گفت مگر سوره ی یس را هر روز نمی خوانی که خداوند از زبان حبیب نجارش میفرمایی ازکسانی که هیچ اجر و مزدی ازشما نمی خواهند پیروی کنید.
 و گفت مگر کدام پیامبر یا امامی برای سخنرانیها وهدایتهایشان از مردم پول گرفته اند، مگر نمی دانی امام محمد باقر که کارهایش حجت است برای ما، که ما همانگونه عمل کنیم ،
کشاورزی میکرد و از بازو مبارک نان در می آورد نه از بغل دین و حدود 4هزار شاگرد هم داشت.
من ترسیدم، نزدیک بود بگویم من مسلمان نیستم که از ناراحتی این روحانی واقعی دق نکند. برخاستم که یک نمازی بخوانم و رفع زحمت کنم.گفت:
 اولا: نمازت را کامل بخوان مگر هنگامی که در حال مسافرت و حرکت هستی.که علت را نپرسیدم با خودم گفتم ،هم او راحتتر است و هم من کمترشرمنده می شوم.
دوما: گفت مهر نگذار هدف سجده خداوند است که تو بهتر به خودیت خودت برسی.
سوما: گفت بیا جلو ما نماز بخوان که در طریقت ما ،پیش نمازی انحصاری نیست.
کم کم احساس میکردم آدمها بزرگ هستند وشخصیتها بسیار شریف و گرامیند وغیره.
بعد از نماز بیرون آمدم.اما انگاری داشت دلم برای مسجد و مسجدیها و پیش نماز تنگ میشد چون از صحبتهایش فهمیدم هنوز من برده هستم ، برده ی اوهام ، برده ی شخصیتها، برده ی مدرک و مسند و پول وآبرو و غیره. که به من با زبان بی زبانی می گوید ای برده، بیا گوش بفرمان ما خوبان باش تا ما برده ی تو باشیم.و تا موقعه ای که خاطرات قدیمی و متحجرانه ات بر تو حاکم هست با شمشیر جهل مرکب همه را از بین می بری .
 من سعی کردم بیدار شوم دیدم اگر بخواهم اصلاح شوم تازه اول کار و ساده ترین فرد جامعه ی آنها خواهم بود که تا حالا کوله باری از ادعای بزرگی با خودم داشته ونمی دانسته ام .
از مسجد دورتر شدم.راهنما با ما خداحافظی کرد و گفت هر کاری داشتی به مسجد برگرد که شبانه روز باز است و خواسته های ترا جوابگوست.
بعداز چندی گشت و گذار گرسنه مان شد چون جایی نداشتیم به مسجد برگشتیم
هر چند که با خاطراتی که از مسجد وطن مان داشتیم دل خوشی از مسجد و معرکه گیران آن نداشتیم اما چون این مسجد متفاوت بود فکر میکردیم برای ما در راه ماندگان، خانه خاله است .
خلاصه گویی میکنم وتعداد تفاوتها را عرض میکنم.
1 آنجا پول زکاتشان را به حساب مسجد می ریختند و هر فرد نیازمندی از آن برداشت میکرد بدون منت بدون خجالت و اگر توانمند می شد برمی گرداند بدون سود یا کارمزد(ربا). به همین خاطر فقر اصلا مشهود نبود.
و هر سرپرست خانوار یک دهم از سود اموال و درآمدش را به حساب مسجد که محل ثقل بود من باب مالیات واریز میکردند.وغیر از این مالیاتی نمیدادند. و هر سر پرست خانوار به ازای هر نفر از عائله اش اگر مبلیغی بالاتر از ده هزار دلار داشت ده درصد اضافه بر آن را زکات میداد و پایینتر از این مبلغ فقیر محسوب و سزاوار دریافت زکات بود تا جامعه بطور نسبی در یک سطح قرار بگیرد.
چون ما سفره ای  را باز دیدیم تا توانستیم میخوردیم تا یکی از روزها در کامپیوتر مسجد به مطلبی برخوردم که غذاهایی برای بدن و روحیه ی های متفاوت نوشته بود که آنموقع فهمیدم چرا مردم اینجا بخور بخور نمی کنند ویا روزی دوبار بیشتر غذا نمی خورند چون علم پزشکی همه چیز را به مردم فهمانده بود. من هم سعی کردم مثل آدمها باشم و اولین غذایی که برای خودم تزویج کردم عسل با شیر با دارچین بود که رنگ و روی و روحیه ام خیلی باز شد.
2 - در آنجا بدنبال رئیس شان می گشتم ،که با تعجب دیدم رئیسی ندارند و هر سوال قانونی یا شرعی دارند در اینترنت قید کرده بودند،حتی حدود را، که دو نفر اگر اختلاف پیدا میکردند با رجوع به سایت مربوط رفع اختلاف می شد. ودر آن سایت بزرگان نشسته وفقط  یک نوع رساله احکام بخورد مردم داده بودند تا تفرقه نباشد.
3 در آنجا خمس نمی دادند.مگر پول بادآورده ای مثل گنج پیدا میکردند که آن هم به حساب کل در مسجد می ریختند. ومصارف خمس مثل زکات  توامان  در امور مشترک خرج می شد و خیلی خوب بود که کسی ادای سید بودن نداشت و دکان باز نکرده بود، و خمسی نمی گرفت چون میدانست گرفت اینگونه پول ها حرام است چون آنها مسولیت حکومتی را بر عهده نداشتند که بعد به مصرف جامعه و فقرا برسانند.
و برای تبلیغ دین و فرهنگ و غیره از همان منع مشترک خمس و زکات استفاده میشد.
4 در آن جا قرآن را بزبان فارسی می خواندند تا بفهمند خدا چطور گفته که بهتر زندگی کنند و ثواب را چنین فهمیده بودند. مثلا وقتی به یکی از صفات الهی می رسیدند بجای اینکه از دروغ نعره بکشند بفکر می رفتند که خودشان هم مثل آن صفت شوند مثلا به صفت غفور می رسیدند سعی میکردند خودشان هم غفور شوندو یا به رحیم میرسیدند همین طور،به مهیمن و غیره هم همینطور.
5 در آنجا اگر خریدی میکردند چه حضوری و چه تلفنی وپول قبض تلفن و غیره بخودی خود از حسابشان برداشته میشد واگر مازاد حق مالیاتی یا درآمدی بود بحسابشان ریخته میشد.
6 در آنجا هر کس ناهنجار بود او را تحقیر نمی کردند بلکه او را مداوا میکردنند. مثلا اگر چشم چران بود تحقیق میکردند که چه مشکل یا مریضی دارد مثلا اگر میدیدند فصل ازدواج او است همه کمکش میکردند و در کنار شهر خانه ای برای خودش می ساخت.
وبا رجوع به سایت، همسری با خواسته های خودش پیدا، بعد آنها را آشنا میکردند و در نهایت ازدواج انجام می شد.
 واگر فرد متاهلی چشم چران بود بررسی میکردند که شاید همسرش توانایی نداشت ویا از هم خوششان نمی آمد بهر حال رفع مشکل میکردند.
ودر آنجا فردی بیوه نبود وزنان بی شوهر را به مردان بی زن و مردان بی زن  را به زنان بی شوهر میدادنند و چون زن ومرد به خواسته های تقریبی خود میرسیدند اصلا مرد دو زنه وجود نداشت.
وصیغه جایگاهی نداشت چون بیوه ها سریع ازدواج میکردند و جامعه را فساد نمی گرفت.
 و هر خانمی آقا و سرپناهی داشت و کسی بی کس یا درمانده و فقیرنبود.که نیمه های شب آه بکشند و مسئولین را نفرین وقیامت خود را بر باد رفته و خدا را غریبه بدانند.
7 در آنجا برای رفع بیکاری فقط مردان به سر کار می رفتند و زنها مدیرخانه و معلم فرزندانشان که خوب تربیت و ازطریق کامپیوتر هم آموزش میدادند و هم پرورششان و در اوقات بیکاری با مطالعه علوم پزشکی در مجتمع کوچکی که زنها داشتند به مداوای زنان مریض می شتافتند.
8 در آنجا مردم راحت به علوم پزشکی  دسترسی داشتند و با مشاهد مریضی بااستفاده از داروهای گیاهی که کاشت کرده بودند مداوا می شدند البته تعدادی افراد پیشرفته و پرکار تر بودند که در مجتمعاتی افراد کشته شده و مرده را دوباره با تزریق خون و احیای بافته های مجروح وترمیم سلولهای معیوب بوسیله ی سلولهای حیوانات زنده و مرده ها رجعت میکردنند .
واز همه مهتر داروهایی کشف کرده بودند که افراد را جوان وسلولها را زنده وجوان میکرد و پیری معنا نداشت.
9 آنجا به هر کجا نگاه میکردم آیات خدا را در رفتار خوب و کردار خوب و پندار خوب آنها میدیدم.
 مثلا دروغ نمی گفتند غیبت نمی کردند تهمت نمی زدند چون می دانستند این موارد است که استرس زا و باعث ترس و گاه هم باعث فشار خون و عاقبت کوتاهی عمر میشود.
 و چون به زمین نگاه میکردم همین طور و چون به آسمان نگاه میکردم همین طور آیات خدا مشهود بود که قبل از نزول قرآن برای ما قابل رویت بوده وما متوجه نبوده ایم.
10 در آنجا نماز عصر را در عصر و عشاء را در عشاء میخواندیم چون هر چند ساعت بفکر خدا و یک آرامش الهی داشتند که همین امر باعث می شد کمتر بفکر خلاف بیفتند.
11 در آنجا اگر مشکلی پیش می آمد همه را برادر میدیدی اماهیچ وقت جستجوگر و فضول بر احوال مردم نبودند و می دانستند هر کس در قبر خودش خواهد خوابید.
 اگر کسی خلاف میکرد تنها می شد و می فهمید هنوز در جهل ونادنی بسر می برد.
وپاسگاه جباری وجود نداشت،
هیچ چیز ممنوع نبود بلکه مردم خود به سراغ موارد خلاف نمی رفتند.
 چون بزرگان بوسیله قرآن همه چیز را فهمانده بودند.وبجای برخورد یا نفرین، اصلاح میکردند.
وحتی کتاب آیات شیطانی ممنوع نبود. بلکه علمای بدون ادعای آنجا، یکی یکی از جملات سلمان رشدی را جواب قانع کننده و کوبنده داده بودند.وهرگزاز چیزی نمی ترسیدند و فرار نمیکردند بلکه راه مقابله را از همان طریق پی می گرفتند.مثل بحرالعلوم.
12 در آنجا در عمل همه حافظ قرآن بودند و کارها بد را نمی کردند وبجای ثواب و دعاهای که هیچ نمی فهمند و به جای گرفتن حالت مالیخولیایی و گیج ، که استکباران داخلی و خارجی سوء استفاده از آنها کنند و آنها فکر کنند آزادند، تدبر در پیشرفت میکردنند.حتی دیگر مذاهب کارهای خوب را پیشه می گرفتند.
 و تفاوت ادیان در عمل مشهود نبود، چون پیامبران ما همه با شعور بودند.و از طرف یک خدا آمده اند.
وخدا هم ما را فطرتا باشعور آفریده که کارهای بد از خوب را تمیز بدهیم. و کتابهای آسمانی آمد که یادمان نرود و چشمهایمان بازتر بماند والا کار بد از اول بد وکار خوب از اول خوب بوده چه قرآن باشد چه نباشد.
و انسان بسیار گرامی وبزرگ است تا جایی که بخدایی میرسد و وقتی فرشتگان چون حس چشایی و بینایی و غیره بر او بسجده افتادند یعنی در خدمت او در آمدند مثل خورشید ماه که سجده میکنند یعنی اطاعت میکنند سجده ما هم بر خودمان است یعنی اطاعت کردن یعنی گناه نکردن یعنی روشن بودن واز عدالت خارج نشدن.
13 در آنجا پشت سر مسئولی براه نمی افتادند که او احساس بزرگی کند وچون لایق نباشد به ظلم رو آورد ولو با دستور دادن یا با قلم، ویا بفکر پادشاهی بیفتد ولو با تملق یا لباس گوسفند، ولی گرگ صفت. و دشمن اسلام باشد و بفکر پادشاهی، ولی با اسم ولباس و ظواهر اسلامی.
14 در آنجا پارتی ورابطه و رشوه وسفارش وفخرفروشی وتملق وبدگویی اصلا معنی پیدا نکرده بود.
15 در آنجا هیچ کس نمی گفت چون فلانی ها زیاد اختلاس یا دزدی می کنند ما هم یک کمی دزدی می کنیم. چون کوچک شمردن گناه کوچک، خود گناه کبیره است. و هر کس بحق خود قانع و سرخدا کلاه نمی گذاشتند که بفکر جواب در روز قیامت باشند.که خدا همه چیز را میداند.(خلاصه باید صادق باشی)
16 درآنجا هر چیز خوب برای همه بود و عدالت برقرار و کسی بفکر قدرت طلبی و یا برتری جویی یا فریب مردم که بر آنها حکومت کند نبود.که درنهایت حب ریاست و دروغ تا آدمکشی وقتل پیش میرود.
17 در آنجا هر کس برحسب تواناییش صاحب شغل می شد و دیگران کمکش می کردند نه بر اساس جبهه و مدرک غیر مربوط و موقعیت اجتماعی داشتن.(پارتی)
که یادم آمد از سربازی که مسئول اورژانس هوایی بود وبه من میگفت مرا بفرستید گوسفندان پایگاه را بچرانم.
البته که موفق تر خواهد بود.هم در دنیا و هم در آخرت.
18 درآنجا هر کس یک ورزشی را دنبال میکرد و البته ورزشهایی رواج داشت که ،با شکست و ضربه زدن به جسم یا روحیه ی حریفان نباشد مثل کشتی تکواندو فوتبال و غیره بلکه ورزشهایی بود که با تلاش وبدون ضربه به حریف مقام می آوردند مثل ژیملاستیک ، شنا، دوو،ماشین و موتور ودوچرخه سواری و اسکی وغیره که بفکر بودند با این ورزشهای خوب ،کسی انتقام جو وکینه ای نمی شود.
19 در آنجا هر گز نمی گفتند حضرت مهدی میخواهد بیاید ومردم بد را بکشد و مردم را از او نمی ترساندند،بلکه خوبان جا انداخته بودند که حضرت محمدبن حسن میخواهد بیاید و مردم را زنده کند بلکه او فقط جهل مردم را با منطق و با شمشیر زبان خواهد کشت.
و در آنجا هیچ کس نمی گفت چه کسانی نایب برحق، یا یاران، یا سربازان گمنام امام زمان هستند. بلکه همه حتی خوبان خودشان را هم سطح و پایین تر هم از دیگران می دیدند و اگر کسی به آنها ظلم میکرد دلشان میشکست وبخدا واگذار میکردند نه به تیغ بران وظلم ناکسان که جیره خور و مزدور بودند. واسم خدا بر سینه هایشان بود ودر عمل پدر ضعیفان را در می آوردند و خود را طلبکار مردم و بیت المال میدیدند که بجای اینکه مردم ضعیف به لطف آنها امیدوار باشند تاآنها رامی دیدند می ترسیدند، اما از اشرار و اوباشان اینقدر نمی ترسیدند چون اوباشی را فحش دهی ترا میزند و فرار میکند اما اینها تر بیچاره وبدنام روزگار ومهر جهنم برپیشانیت می زنند.
 یا پیامبر کجایی به تو که بالاترینی، فحش می دادند وترا میزدند وتو به عیادتشان می رفتی.
و در آنجا هرگز نمی گفتند.که یک منادی بین زمین و آسمان ظهور مهدی را اعلام میکند.چونکه میدانستند آن منادی ماهواره است که هر کس در درون خانه خودش با زبان مادریش ظهور آن حضرت را بوسیله ی رادیو یا تلوزیون می شنود و از خرافه گویی بدور بودند.
20 در آنجا برای حسین و یاران فداکار هم عزاداری میکردند،اما بسیار متفاوت بود.
چون آنجا بجای اینکه بر زخمهای شهدای کربلا گریه کنند،بر زخمهای دل او اندوهگین می شدند بعد بر زخمهای جسمش.
و هدف آن مردم این بود،که بدنبال هدف حضرت یعنی خدایی شدن باشند.
که او مردم را به بهشت میخوانند ومردم بر او شمشیر می زدند ومی زدند.
مردی که برروی صندلی نشسته بود و رایگان هم صحبت میکرد و چون ازدل و برای رضای خدا میگفت بر دل هم می نشست.چنین میگفت:
ای مردم خون حسین هنوز هم می جوشد، یعنی هنوز جوشش خون او در رگهای مومنان واقعی که ربا و حرام نمی خورند در جریان است و شور او را بر سر دارندکسانی که از گناه بدورند .چون یکی از یاران کربلا که مغروض بود امام حکم جهاد به او نداد.و او به مدینه برگشت.
وهنوز هم  خون تعدادی می جوشند، که مثل حسین میخواهند عدالت و آزادی بر قرار شود.وتعدادی شمر صفت نمی گذارند ویا تعدادی کوفی صفت بی خیالند. با توجه به اینکه هر کس در سمت خود حسین وار قیام کند واقعا کارایی دارد.اما نه با کشتن و دعوا،بلکه با منطق، دین، اخلاق ، خوب شدن و جلو باطل ایستادند.
و آن واعظ میگفت سر حسین برروی نیزه قرآن می خواند ،البته به این شکل نبود که ،صدایی داشته باشد چون اگر اینطور بود،مردم حتی قاتلش سربه سجده می گذاشت ،یا فرار و توبه میکرد ،بلکه کردار(شهادت) حسین و رگهای بریده خود، آیه ی قرآن بود که خداوند میگوید باجان خود دفاع از اسلام کنید. که این نوع حرکت برای خدا و روشنفکران خواندن آیه ی قرآن بود.
چون روز قیامت هم می گویند هر کس آیه ی بخواند یک پله بالا تر می رود اگر چنین باشد ابوموسی اشعری حافظ قرآن و از بزرگان میشود. نه.  بلکه منظور این است که هر کس با حافظ بودن به هر آیه، یعنی بدان عمل کرده باشد تا جایی که بر وجودش حفظ و همراه شده باشد ،یک پله بالاتر می رود.
در آنجا حسین مظلوم نبود و کسی هم برای حسین خودزنی یا سینه زنی ویا با زنجیر خود را تنبیه نمیکرد که وای حسین کشته شد،چون می دانند که حسین به خواهرش زینب گفت بعداز من خودنزنی و شیون نکنی و ما می بینیم که هیچ امامی برای حسین سینه نزده. بلکه تبلیغ اهداف حسین را برشمرده و خود چون حسین شده اند.
و در آنجا به اسم عزاداری طبل و سنج وزنجیر نمی زدند که مزاحمت ایجاد کنند،ودر خیابانها براه نمی افتادند و راه بندان نمی کردند که می خواهند به حسین باج(نذری) بدهند تا گناهانشان را یک جور با خدا پارتی بازی کند که بخشیده شود. بلکه انفاق در ناهار خوری مسجد بود. ویابه درب خانه هامی بردند.وحسین و رفتارحسین در دل مردم که حسینی شده بودند،بود.
همان حسینی که وقتی ابن قحطبه به زمین افتاد او را نکشت بلکه صبر کرد تا بلند شود و او چون جوانمردی حسین را دید برگشت و سپاه ابن زیاد را ترک کرد.
وبرادرش عباس هم چون دید دشمنِ رودررویش مسلم بن عقبه از او می ترسد واز طرفی خجالت میکشد برگردد،به سپاه دشمن گفت پدران ما با هم دوست بوده اند و قصد کشتن یکدیگر را نداریم.اما آن ظالم رفت و در نوبت بعدی قاسم را کشت تا حفظ آبروی ریخته شده کرده باشد.
همان حسینی که تا آخرین لحظات التماس مردم میکرد.که منصرف شوند، البته نه برای خودش بلکه برای اینکه توبه کنند وبا ریختن خون او به جهنم نروند.هر چند که خودش می دانست جگرش(کبدش)از تشنگی خوب نمی شود و لبانش وزبانش ونایش وچشمانش که به هر کجا نگاه میکرد از تشنگی و خستگی همه جا را تار وتاریک می دید. ووقتی بر کنار علی اوسط(معروف به علی اکبرفرزند رباب،چون فرزندبزرگش که از شهربانو بودزین العابدین علی اکبر بود)از اسب بر زمین خود را انداخت او را از شدت حوادث وتشنگی نمی دید و با دستهایش بدنبال او میگشت.
ودشمنان هم بیشتر از مقام خدایی او می ترسیدند که رودرو نمی شدند.چون همه چیز را می دانستند.اما میدیدند همه جامعه طرف کفر رفته اند وخود را بدون تقصیرمی دیدند یا میگفتند ما که کاره ای نیستیم.
همان حسینی که کوفه را بسته دید آن شهر را دور زد و خواست از رود فرات بگذرد و به ایران بیاید که نگذاشتند.چون ایرانیان در زمان علی اسلام آوردندو برادری وطعم اسلام را آنموقع چشیدند.وشیعه هم شدند.
 وبعد،از حسین توسط گیو و کیهان بانو دعوت بعمل آورده بودند که یزید خود را ناچار دید که حسین را بکشد. و والی ایران را عوض کند اما چون حسین کشته شد شورشها خوابید و نیازی ندید والی ایران را عوض و عمر سعد را جایگزین کند.
همان حسینی که 25نفر از یاران شهیدش ایرانی بودند و اعراب از ذکر آنها امتناء کردند و ،وفقط اسم40عرب را نوشته اند.وحتی ازآن آهنگرایرانی که بکمک مسلم رفت چندان ننوشته اند.
در آنجا لازم نبود کسی برای دیدن چند دیوار و ضریح آن حضرت خرافات زده شود وگاها چون جو او را بگیرد و چند بوسی حواله کند و چون چشم حسین شهید را دور ببیند همان کلکباز اولی باشد اما با چهره ی حق بجانب و مالیخولیایی.
بلکه مردم آن شهر چنان خوب بودند که حسین بدیدار آنها می آمد وبهتر بگویم حسین در همه جا حاضر ودر رفتارشان مشاهده میشد.اما هر کس هرکس نمی دید.
بارخدایا ما راحسینی زنده بدار و حسینی بمیران و حسینی محشور بفرما.وما تعهد می دهیم از اکنون به بعد به هر اندازه که بتوانیم برای جامعه مفیدباشیم و از کردار بد بدور.
 بارخدایا قلوب ما را پس از هدایت به باطل میل مده و اگر گناهی از روی خطا یا فراموشی کرده ایم مارا مواخذه نکن ،که تنها یاور ما تویی.والسلام.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 19:51  توسط حمید وکیلی  |